ورود     |ثبت نام
تاریخ انتشار  :  12:57 عصر ۱۳۹۱/۵/۲۲
تعداد بازدید  :  839
Print
   
تصویر یک سفر - نگارنده: محمود خرم آزادی

خاطره نگاری دفاع مقدس

صبح روز جمعه بیست و پنجم اسفند ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج ساعت حدوداً هشت صبح بود، باران نم نم می بارید و خبر از بارانهای زودگذر بهاری می داد. بچه ها همه اومده بودند سر قرار. یعنی گلستان دو پلاک چهارده حوزه هنری. چند دقیقه ای منتظر موندیم. مینی بوس هم اومد. راننده یه آدم خوش سبیل و با حال بود. البته ! این باحالی تقریباً یه ربع بیشتر طول نکشید؛ چون آقا صورتحساب از ترمینال نگرفته بود و بیمه هم نداشت خلاصه بچه ها حالشون گرفته شد، تقریباً چهل و پنج دقیقه ای سرگردان بودیم تا اینکه راننده مینی بوس یه حال اساسی داد و یکی از دوستانش رو پیدا کرد و ما سوار مینی بوس او شدیم و حرکت کردیم. البته قبل از حرکت بچه ها با اون یکی راننده خوش و بشی کردند و بعد هم خداحافظی و با یه صلوات راه افتادیم. تازه اون وقت بود که بعضی از بچه ها از جمله خود من به فکر خریدن چند حلقه فیلم و باتری برای دوربین افتادیم. یه چند دقیقه ای هم به این طریق گذشت و ... تقریباً حالا دیگه ساعت نه و نیم شده بود و ما تازه از شهر به طرف گچساران به راه افتادیم. حدود ساعت یک به گچساران به راه افتادیم. حدود ساعت یک به گچساران رسیدیم. ظهر بود و بچه ها هم گرسنه. به قول رضا آدم رقتی زیاد حرف می زنه زود گرسنه می شه. خوب از خصوصیات یه شهر اون هم چند جوان عکاس و فیلمساز یا بهتر بگم هنرمند که همه با هم دوست هستند، حرف زدن و شوخی کردنه. خلاصه سرتون رو درد نیارم بچه ها لطف کردند و منو مسئول خرید غذا کردند. در واقع یه جورایی من خزانه دار شدم. ازبچه ها هر کدوم نفری هزار تومان گرفتم و چند دقیقه ای طول کشید تا به اتفاق هم ترتیب تهیه یه ناهار ساندویج سرد رو دادیم و نوش جان بچه ها... سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. شب شده بود که به خرمشهر رسیدیم تازه باید دنبال یه جایی برای خوابیدن می گشتیم. به هر زحمتی بود من و اسحاق یه حسینیه که پشت مسجد جامع توی یک کوچه بود رو از یه بنده خدایی که بهش می گفتن شیخ و فکر کنم مسئول کاروانسرای جلوی مسجد جامع بود با پرداخت یازده هزار تومان یعنی نفری هزار تومان برای یه شب کرایه کردیم و مستقر شدیم و بعد تازه من و یکی از بچه ها رفتیم که شام تهیه کنیم. البته اینو هم بگم تا خسته شدیم خرمشهر رو دنبال تخم مرغ گشتیم اما نبود و به هر حال شام هم خوردیم و ...

صبح زود به طرف اروند کنار راه افتادیم و تا ظهر بچه ها هر کدوم در حال عکس گرفتن از سوژه های خاص خود و یا فیلمبرداری از حال و هوای اونجا و خیل جمعیت بودند. واقعاً زیبا بود یعنی یه حس زیبایی به آدم دست می ده وقتی با این همه جمعیت از طیف های مختلف کشور روبرو می شه و ابزار احساسات اونها رو میبینه تازه آدم می مونه، خودمو میگم. مونده بودم که از کدوم سوژه عکس بگیرم.

شد و در راه برگشت باز هم یه چیزی خریدیم و بچه ها تو ماشین خوردند و رفتیم به طرف شلمچه. ورودی منطقه که رسیدیم یکی از بچه های سبز پوش پاسدار که اتفاقاً از بچه های بویراحمد خودمون بود، یه مقدار بیسکویت و آبمیوه به ما داد و یه خوش بشی کرد و آخر کاری هم یه زنده ی بای بَچِیَلِ بیراَحمَیی و غیرتِشو گفت و ما هم با روحیه مضاعف وارد منطقه شلمچه شدیم. واقعاً حال و هوای جالبی داشت. آدمو یه جورایی می گرفت. بچه ها هرکدوم با عجله شروع به کار کردند تا مبادا از این فرصت کمی که داشتیم درست استفاده نکنیم. این وسط چیزی که برای من جالب بود، یکی از بچه ها به اسم فرزاد که با هاشم اومده بود در واقع تنها کسی بود که بچه ها از قبل نمی شناختنش، هر جایی که من می خواستم از یک سوژه عکس بگیرم متوجه می شدم که فرزاد تو کادر جلوم ایستاده. اوایل خیال می کردم اتفاقی پیش می یاد و هیچی نمی گفتم اما خیلی زود متوجه شدم که فرزاد می خواد از همون سوژه ای که من عکس می گیرم و با همان زاویه ای که من می ایستم بایسته و عکس بگیره. ما فرزاد بنده خدا به این توجه نمی کرد که دوربین من یه دوربین حرفه ای است و دوربین اومعمولیه و اصلاً ممکن نیست که همون ترکیب بندی که من برای عکسم انتخاب می کنم اون هم انتخاب کنه و نورسنجی کنه و ... هوا کم کم داشت تاریک می شد و ما هم یه چند دقیقه ای طول کشید تا جمع شدیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم به طرف خرمشهر. اونجا که رسیدیم باز هم یه سری رفتیم سراغ همون آقای مسئول کارونسرا و با پرداخت همان مبلغ یازده هزار تومان رفتیم و مستقر شدیم. وسایل رو گذاشتیم اونجا و بچه ها رفتن که داخل بازارچه ی جلوی مسجد جامع خرمشهر خرید کنند. من هم رفتم تا شام تهیه کنم و ... خلاصه این شب هم گذشت فردا صبح که د تصمیم گرفتیم که فقط یه سر بریم موزه جنگ خرمشهر و برگردیم یاسوج. اونجا رو هم رفتیم و دیدیم، زیبایی های خاص خودش رو داشت. در هر صورت سوار ماشین شدیم که برگردیم. تقریباً دو کیلومتری از آبادان رد شده بودیم که پلیس راه ماشین ما رو متوقف کرد. چون راننده صورتحساب از ترمینال نداشت. هرچه بچه ها اصرار کردند آقای پلیس اجازه نداد. وقتی داشتیم سوار ماشین می شدیم که برگردیم ترمینال و از اونجا با ماشین های بین شهری بیاییم یه راننده جرثقیل که ماشین اون رو هم پلیس متوقف کرده بود، یواشکی یه چیزی به راننده ما گفت.

وقتی ما رفتیم ترمینال و سوار دوتا ماشین سمند هم شدیم و اسامی ما هم تو صورتحساب اونا نوشته شد، تازه بچه هایی که تو مینی بوس رفته بودند مدارک راننده رو از پلیس بگیرند زنگ زدند که سوار نشید پلیس اجازه داد که بریم ما مجبور شدیم اینجا هم به خاطر اینکه اسامی تو صورتحساب نوشته شده بود دوباره هشت هزار تومان بدیم. رضایت مامور را جلب کردیم تا اجازه عبور بدهد. در هر صورت سفر زیبا و پر خاطره ای بود، خیلی دوست دارم سالی یه بار رو حتماً به یه همچین سفری برم.

 نگارنده: محمود خرم آزادی


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال