ورود     |ثبت نام
تاریخ انتشار  :  13:01 عصر ۱۳۹۱/۷/۱۶
تعداد بازدید  :  587
Print
   
مرگ دختر باغبان

عباسعلی روشنک

نمایشنامه:

مرگ دختر باغبان

نوشته:

عباسعلی روشنک

پائیز/1388     

 

شخصیت ها:

1- نوروز

2- صنوبر

شرح صحنه: ایوان یک خانه روستایی که در چهار طرف آن ستونهایی با رنگ های

سفید ودراندازه های مختلف چیده شده و پنجره کوچکی که در پشت آن خودنمایی می کند وپله هایی که در

سمت چپ وسمت راست قراردارند. صنوبر دختری قدکوتاه در سمت راست صحنه نشسته ومشغول دوختن

جوراب پاره شده اش است. نوروز پسری تقریبا درهمان اندازه صنوبر، درسمت چپ صحنه دراز کشیده و

با دستان و پاهاش حرکاتی انجام می دهد، گویا داردخواب می بیند. دو پایش را به سمت بالا دراز می کند

که یک دفعه از خواب می پرد.

نوروز: می گم صنوبر من خواب دیدم سر بابام مثل یه تخم مرغه ( با خنده )

( صنوبرهیچ توجهی نمی کند وهمچنان مشغول دوختن جوراب است)

ای بابا، صنوبر توچقدر با اون جوراب ور می ری، صب جوراب می دوزی، ظهر جوراب می دوزی، شب

جوراب می دوزی، آخه... مگه آدم چقدر جوراب می دوزه،بابا یه سوزن بهش بزن تموم می شه می ره پی

کارش.

صنوبر: خوب سخنرانی حضرت آقا تموم شد.

نوروز: کی؟ من؟

صنوبر: نه کوه.

نوروز: کوه که نمی تونه سخنرانی کند.

صنوبر: چرا می تونه.

نوروز: می تونه؟

صنوبر: بله می تونه.

نوروز: چه جوری؟

صنوبر: وقتی می ری مقابلش و می گی تو یا من. می گه من.

نوروز: بروبابا توهم ازبس که صب تا شب جوراب دوختی دیوونه شدی. عجب روزگاری داریم .ها !

صنوبر: اگه یه بار دیگه کلمه دیوونه رو به زبون بیاری من می دونم وتو.

نوروز: مثلا چکارمی کنی؟

                                               1

صنوبر: اون روی سگی من در نیار!

نوروز: مگه تو سگی ؟ تو که صنوبری. { با خنده}

صنوبر: صنوبر دربه در...

نوروز: صنوبر بدبخت...

صنوبر: بی همه چیز...

نوروز: صنوی اخمو ...

صنوبر: صنوبر گریون ...

نوروز:  صنوبر سگ ...

صنوبر: صنوبر سگ ... اگه یه باره دیگه گفتی سگ من می دونم وتو.

نوروز: بابا خودت گفتی من سگم.

صنوبر:  من کی گفتم سگم؟

نوروز: همین چند لحظه پیش.

صنوبر: من اصلا یادم نمی یاد که گفته باشم، سگم.

نوروز: ای وا پاک یادم رفت.(دست بر صورت خود کشید)

صنوبر: ای پسر ابله داری ادعای منو در می یاری؟

نوروز: نه به خدا!

صنوبر: پس داری چکار می کنی؟

نوروز: دارم به خدا فکرمی کنم.

صنوبر: ای خدا بزنه تو کمرت!

نوروز: داری اون روی سگی منو در می آری.(با تمدید)

صنوبر: حا لا یادم اومد من گفتم روی سگی . نگفتم سگ...

نوروز: بله کاملا درست گفتی.

صنوبر: حالا پسر خوبی شدی.

نوروز: همون موقع هم پسر خوبی بودم.

صنوبر: میگم نوروز تو می خواستی یه چیزی بگی.

نوروز: من چی می خواستم بگم؟

                                                  2

صنوبر: خوب فکر کن یادت می اید.

نوروز: یادم نمی یاد.

صنوبر: چرا یادت می یاد.

نوروز: کی؟

صنوبر: همون موقع که خواب بودی و من جوراب مو می دوختم.

نوروز: آه!حالا یادم اومد.

صنوبر: آفرین، حالا بگو.

نوروز: خواب دیدم که سر بابام توتخم مرغ گیر کرده.

صنوبر: خواب ها تماما دروغ اند.

نوروز: اگه خوابها دروغ اند چرا بچه ها بابا و مامان دارند ولی من ندارم؟

صنوبر: بابات می یاد رفته بیرون برات مداد بخره.

نوروز: تو می خوای منو خواب کنی جواب خواب سر بابا تو تخم مرغ گیر کرده رو جواب ندی.

صنوبر: تو چرا همش داری از تخم مرغ حرف می زنی؟

نوروز: خوب سوال دارم. یکی باید پیدا بشه جواب سوالم مو بده.

صنوبر:تو گرسنه ای ...هر وقت گرسنه بشی.بهونه می گیری.        

نوروز:ای قربون آدم چیز فهم.

 

صنوبر:قربون خودت برو.ابله،بی شعور.

 

نوروز:بابا من که چیزی نگفتم.

 

صنوبر:تو چیزی نگفتی؟

 

نوروز:نه...چیزی نگفتم.

 

صنوبر:گفتی چرا گفتی؟

 

نوروز:من گفتم گرسنمه.

 

صنوبر:من الان یه غذای خوب و خوشمزه برات درست می کنم.

 

نوروز:چه غذایی؟

 

صنوبر:حدس بزن.

 

نوروز:کباب روباه.

                                                                 3

صنوبر:نه.

 

نوروز:بادمجون.

 

صنوبر:نه.

 

نوروز:نون ودندون.

 

صنوبر:نه.

 

نوروز:سس آقا محمد خان قاجار.

 

صنوبر:نه.

 

نوروز:یه لحظه صبر بده الان می گم.

 

صنوبر:بگو.

 

نوروز:شیره خرما.

 

صنوبر:نه.

 

نوروز:بابا تو تا یه غذا بدی آدم دل ورودهاش از شکمش بیرون زده.

 

صنوبر:باید حدس بزنی.

 

نوروز:حدس زدم.

 

صنوبر:خیلی خوب حالا میگم.

 

نوروز:بگو؟

 

صنوبر:تخم مرغ.

 

نوروز: تخم مرغ نه.

صنوبر: چرا؟

نوروز: آخه،صب تخم مرغ،ظهر تخم مرغ،شب تخم مرغ.

صنوبر: مگه تخم مرغ چشه؟

نوروز: هیچیش نیست ولی ...

صنوبر: ولی چی؟

نوروز: آغا معلمون گفته بچه ها تخم مرغ رو نخورید.

صنوبر: چرا گفته نخورید؟

 

                                                               4

نوروز: گفته که (سکوت) تخم مرغ حیات بشریت توشه.

صنوبر: واچه حرفای نشنیده یاد بچه ها می دن.     

نوروز: آغا معلم گفته بچه ها تخم مرغ رو وقتی  می شکنن اون ماده بی رنگ مثل زمان تولد آدمی است، بعد

زرده اون جون آدمی ،دوباره بخواهی بهش نگاه کنی اون سفیده  زنه واون زرده مرده. بعد وقتی مخلوط بشن.

آدم متولد می شد و بقا ادامه پیدا می کند. وقتی هم تو ماهی تابه سرخ بکنی و بقیه ش رو هم بندازی

تو سطل زباله یعنی اینکه آدم می میره. می ره زیر خاک.

صنوبر: چیز شکستنی یه روز باید شکسته بشه دیگه!

نوروز: نه تخم مرغ ها نباید بشکنه.

صنوبر: یعنی اینکه تو می خواهی از حیات بشریت دفاع کنی؟

نوروز: بله من می خوام دفاع کنم.

صنوبر: توی فسقلی؟

نوروز: من فسقلی نیستم.

صنوبر: پس چی هستی؟

نوروز: من وقتی بزرگ شدم از حیات بشریت دفاع می کنم.

صنوبر: چی جوری؟ (با تمسخر )

نوروز: چه جوری ش به تو ربطی نداره.

صنوبر: به من ربطی نداره؟

نوروز: نه.                                        

صنوبر: تو گرسنه ات نیست، تو نمی خوای غذابخوری؟

نوروز: چرا می خوام، ولی تو که داری آدمو عذاب می دی.

صنوبر: من کسی رو عذاب نمی دم.

نوروز: پس چیکار می کنی؟

صنوبر: من می خوام بهت ثابت کنم که حرفت دروغه !

نوروز: کدوم حرف؟

صنوبر: همین که می گی حیات بشریت تو تخم مرغه.

                                                     5

نوروز: بابا ...خوب آغا معلم گفته . من مجبورم به حرف معلم گوش بدم. والا من وزیر کتک چوب

                                                            

می گیره و می زنه.

صنوبر: نوروز، بروببینی مرغ ها تخم گذاشتند.

نوروز: یعنی برم؟

صنوبر: بله برو.

(نوروز بیرون می رود و صنوبر کمی با جورابش ور می رود و بعد جوراب را می پوشد، بعد از چند لحظه

ای نوروز وارد می شود که تخم مرغ در دست دارد. )

نوروز: صنو، من تخم مرغ آوردم.

صنوبر: خب بده برات درست کنم بخور.

نوروز: نه نمی دم.

صنوبر: ده بچگی نکن.

نوروز: آخه تو تخم مرغ رو می شکنی.

صنوبر: نمی شکنم.

نوروز: نمی شکنی؟

صنوبر: باور کن نمی شکنم ، تا حالا چند بار بهت دروغ گفتم.

نوروز: دروغات به چند بار نمی رسد.

صنوبر: پس چند تا می شه؟

نوروز: قابل شمارش نیست.

صنوبر: که دروغای من قابل شمارش نیست. ها !( با عصبانیت )

نوروز: خیلی خوب، حالا عصبانی نشو، بهت می دم.

 

(تخم مرغ را به صنوبر می دهد)

 

صنوبر:حالا می خوای ثابت کنم که حیات بشریت تو تخم مرغ نیست.

 

نوروز:ثابت کن.

   (صنوبر تخم مرغ را روی زمین می اندازد وتخم مرغ می شکند.)                   

 

نوروز:تخم مرغ نازنینمو شکستی[با گریه] تخم مرغ نازنینم.

 

صنوبر:حالا دیدی بشریت حیاتش رو حفظ کرد!

                                                             6

نوروز:تو کله ات پوک ـ این چیز ها رو نمی فهمی.

 

                                                       

صنوبر:خود تو به موش مردنی نزن.

 

نوروز:تو باید بری خودت با آب چشمه نباتی بشوری تا یه کمی عقلت بیاد سر جاش تو کثیفی!

 

صنوبر:[به طرف او حمله می کند]اگه یه بار دیگه در مورد چشمه نباتی حرف بزنی من  میدونم و تو.

 

نوروز:مثلاً چکار می کنی؟

 

صنوبر:اون.او..اون بلایی که....اصلا ًولش کن تو مگه امروز نمی خوای بری مدرسه؟[با تردید]

 

نوروز:اون بلا چی بود؟

 

صنوبر:کدوم بلا؟

 

نوروز:[با تردید]همین که چند لحظه پیش گفتی.

 

صنوبر:پاشو برو بیرون[با عصبانیت]

 

(نوروز به طرف اتاق مجاور می رود وهمراه با کیفش که از گونی بافته شده وارد صحنه می شود)

 

صنوبر:اٌه ـ چقدر حرف می زنه همیشه با خودم فکرمی کنم آخر عاقبت این چی می شه؟

نوروز:کی؟ ـ من؟

 

صنوبر:کی در مورد تو حرف زد. الکی به خودت شک می کنی.

 

نوروز: من زیاد حرف می زنم؟

 

صنوبر:نه نوروز جان تو زیاد حرف نمی زنی ـ برو مدرسه ات دیر شد. برو.

 

نوروز:آخه می ترسم...

 

صنوبر:می ترسی چی؟

 

نوروز:یعنی می تونم یک خواهش ازت بکنم؟![با ترس]

 

صنوبر:چه خوا هشی؟

 

نوروز:اینکه تو تخم مرغ ها را نخور.

 

صنوبر:نوروز جان تو که می دونی در آمدما از همین تخم مرغ هاست.

 

نوروز:یعنی تو می خواهی تخم مرغ ها را بفروشی؟

 

صنوبر:نه عزیزم.

 

                                                      7

 

 

نوروز:پس چکار می کنی؟ ...ببین آدم های هایبزرگتر از ما خیلی بی رحم اند.تخم مرغ ها رو می شکونند ونوش

 

جان می کنند عین خیالشون هم نیست که دارند حیات بشریت رو نابود میکنند.

                                                              

صنوبر:اونا که مثل تو دیوونه نیستند.

 

نوروز:یعنی می خوای بگی من دیوونه ام؟

 

صنوبر:نه من دیوونه ام.

 

نوروز:اینکه معلوم تو دیوونه ای.

 

صنوبر:وای خدای من داری دیوونه م می کنی برو!

 

نوروز:[دلداری می دهد]خیلی خوب خود تو ناراحت نکن می رم.

[می رود]

صنوبر:چقدر حرف می زنه،آدم از دست این دیوونه چکار می تونه بکنه،از دیشب تا حالا همین جور داره

 

حرف می زنه....اصلا ًیادم  نبود که مرغ ها را باید دونه داد.[چند لحظه ای می رود]

 

نوروز:[بعد از چند لحظه ای وارد صحنه می شود وکیف خود را به سمت راست بالای صحنه پرتاب می کند

 

و خودش در سمت چپ بالا می نیشیند و کفش هایش را در می آورد و سریع به سمت راست بالا می رود خم

 

می شود دنبال چیزی می گردد با خودش حرف می زند. که صنوبر از سمت چپ صحنه وارد می شود

 

ونوروز را در حال به هم  ریختن وسایل می بیند] نوروز اومدی؟ دنبال چیزی می گردی؟ نوروز بر می گردد

 

وبه او نگاه می کند[مکث]

 

نوروز:بله اومدم، میگم تو تخم مرغ های منو ندیدی؟

 

صنوبر:چرا دیدم.

 

نوروز:پس اونا را بده.

 

صنوبر:چی رو بدم.

 

نوروز:تخم مرغ ها رو.

 

صنوبر:تخم مرغ ها پیش من نیست.

 

نوروز: اگه پیش تو نیست پس کجاست ؟

 

صنوبر: اونا رو امروز فروختم.

 

نوروز: تو اونا رو فروختی؟ (گریه می کند ) مگه نگفتم نفروش ، تو نمی دونی تخم مرغ ها را می شکنند.

                                                            8

 

صنوبر: نوروزجان تو که می دونی این خونه مال خودمون نیست، مال عیاض خانه باید هرچه سریعتر کسب

 

درآمد کنیم از این خونه بریم.

نوروز: من این حرفا سرم نمی شه!

                                                                

صنوبر: خوب میگی من چکار کنم ؟

 

نوروز: من دنبال اون چیزی م که تو نمی دونی.

 

صنوبر: اونی که تو می دونی و من نمی دونم چیه؟

 

نوروز: من وقتی بزرگ شدم از حیات بشریت دفاع می کنم.

 

صنوبر: البته اگر زنده بمونی.

 

نوروز: زنده می مونم. من هنوز کو عمری نکردم. از همین حالا هم می خوام آزمایشات خودمو از تخم مرغ

 

شروع کنم.

 

صنوبر: اصلاً ببینم شما تو مدرسه تون فقط از تخم مرغ حرف می زنند؟

 

نوروز: نه، از پدر و مادرا حرف می زنند.

 

صنوبر: [با ترس ] از پدر و مادرا چی می گن؟

 

نوروز: مثلاً می گن که تمایل دختر ها به پدر هاشون بیشتر از مادرهاشونه و تمایل پسر ها به سمت

 

مادرشونه ، اینو آغا معلمو ن می گه.

 

صنوبر: اینکه معلوم !

 

نوروز: یعنی تو اینا رو می دونستی؟

 

صنوبر: پس چی فکر کردی.

 

نوروز: البته یکی از بچه ها از آغامون سوال کرد که چرا ما آدم ها می میریم؟

 

صنوبر: خوب در مورد مرگ آدم ها چی می گفت؟

 

نوروز: صبر کن چرا این قدر عجله می کنی؟

 

صنوبر: خوب می خوام بدونم.

 

نوروز: به چه دردت می خوره؟

 

صنوبر: خوب می خوام از دادشم سواد یاد بگیرم. من که نتونستم اون جوری که دلم می خواست باسواد بشم

 

نوروز: آغا مون خیلی آدم با سوادی ...این جوری بهش نگاه نکنی ها.

                                                             9

 

صنوبر: من که می دونم، می شنا سمش .

 

نوروز: مثلاً می گفت: بچه ها ما مرده پرستیم (هیتلر) تمام آدم ها را کشت و بعدش هم خودش کشت یا مثلاً

اسکندر مقدونی به (تخت جمشید) حمله کرد و همه را ویران وآدم ها را کشت.

                                                                

صنوبر: اینا که تماماً تو درس تاریخند.

 

نوروز: خوب تو درس تاریخ نوشته شده اند......آه یه چیز دیگه هم گفت، اون خیلی ـ مهمه که تو بدونی

 

اون چی.

 

صنوبر: اون چی؟

 

نوروز: پاک یادم رفته بود. اگه اونو وما بتونیم انجام بدیم از این وضعیت نجات پیدا می کنیم ....اون موضوع

 

انشا ،فردا مسابقه انشا نویسی است باید بتونیم برنده بشیم اگه نتونیم قضیه رو باختیم. ..... ببین صنو تو که

 

حداقل 4چهار کلاس از من بالا تری حتماً بلدی ، بهم کمک می کنی. درسته؟

 

صنوبر: اون موضوع انشا چی؟

 

نوروز: مرگ دختر باغبان.

 

صنوبر: پسره بی شعور واحمق. تو مدرسه موضوع دیگری نبود که بهتون بگن. ببینم معلمتون

 

فقط این موضوع رو بلده؟

 

نوروز: بابا تو چرا خود تو ناراحت می کنی . من گفتم پنج کلاس بیشتر سواد ندارم این موضوع رو هم بلد

 

نیستم بنویسیم شاید تو بتونی بهم کمک کنی ......خودم می نویسم.

 

صنوبر: بی خود می کنی. این موضوع رو را فراموش می کنی نوروزجان فهمیدی؟!

 

نوروز: چشم. توخود تو ناراحت نکن.

 

صنوبر: بلند شو بر ببین مرغ ها تخم گذاشتند یا نه.

 

نوروز: باشه میرم.... ولی موضوع انشا را باید بنویسم.

 

صنوبر: برو گم شو.

 

نوروز: خودت برو گم شو

 

                                           [می رود و صنوبر دمپایی به طرف او پرتاب می کند ]

 

بعد از چند لحظه با تخم مرغ وارد می شود.

 

[صنوبر مشغول پوست کندن گوجه فرنگی است]

                                                               10

 

نوروز:ببین صنوبر تخم مرغ ها رو آوردم.

 

صنوبر:ببر بذار تو اتاق سر جاشون!

نوروز:باشه می برم[می رود توی اتاق بعداز چند لحظه وارد صحنه می شود]

                                                              

صنو ـ می گم بیا کمک کن این موضوع انشا ٍ رو بنویسم .یه مقدار شو خود آغامون برامون گفته بقیه ش رو

 

تو حدس بزن.

 

صنوبر:گفتم این موضوع رو فراموش کن؟!

 

نوروز:می خای اول اون من بگم دومش رو تو بگی؟

 

صنوبر:بگو چی می خوای بگی.

 

نوروز:آغامون گفته یک روز عصر باغبان با بیل ش میره که باغ شو رو آب بده  ولی تا دیر موقع نمی یاد،

 

زنش پشت پنجره ایستاده و انتظار شوهرش رو می کشه بعد از چند لحظه با نور یک ماشین نا شناس بر

 

خورد می کند اون ماشین هم سریع خونه باغبان رو ترک می کند.بعد از چندلحظه باغبان وارد خونه می شه،

 

یه پارچه خونی تو اتاق خونه شو افتاده و زنش هم گریان کنار پنجره و ایستاده از زنش سوال می کند که چه

 

اتفاقی افتاده؟... زنش جواب می ده که دختر شون مرده.

 

صنوبر:خوب شاید ما دره دختره رو کشته!

 

نوروز:نه بابا مگه میشه مادر دختر رو بکشه؟!

 

صنوبر:این روز ها از این اتفاق ها زیاد می افته .... پدر سر دختر رو می بره، مادر دخترو می کشه.

 

نوروز:اصلاً امکان نداره.

 

صنوبر:چرا امکان داره!

 

نوروز:تو اصلاً فکرت کار نمی کنه.

 

صنوبر:شاید همون آدم ناشناس اونو کشته.

 

نوروز:نه ... اون آدم ناشناس که فقط اومده و رفته.

 

صنوبر:خوب شاید دختره تو حیاط خونه بوده اون کشته ورفته.

 

نوروز:نه مادره همون جا بود. اون آدم ناشناس نمی تونه این کار رو بکنه.

 

صنوبر:چرا؟

 

نوروز:چونکه قبل ازاینکه اون آدم ناشناس بیاد دختره مرده بوده.

                                                                11

 

صنوبر: اصلاً به ما ربط نداره،این روزا ژاندارمری زیاده برن مرگ دختره رو ثابت کنند.

 

نوروز: نه صنوـ بچه ها گفتند جسدش رو تو آب پیدا کردند. همین قضیه بوده که آغامون گفته در موردش

بنویسید، چونکه امکان داره کسی اونو انداخته باشد توی آب.

                                                         

صنوبر: از کجا معلوم که خود دختره خودش تو آب ننداخته باشه.

 

نوروز: خوب همین موضوعه که آغامون گفته بچه ها در موردش بنویسید. این کار شما رو وادار می کنه

 

که در آینده در جامعه خودتون حرف برا گفتن داشته باشد.

 

صنوبر: ببین نوروز تو این کارو ول کن بچسب به کار خودمون.

 

نوروز: نه نمی شه، من باید برم بیرون پیش کاظم پسر آسید محمد موضوع را بنویسم.

 

صنوبر: آره جون خودت همین الان خودت وپسر آسید محمد می تونید بنویسید!

 

نوروز: حالا می بینی چطوری می نویسیم.

 

صنوبر: اون وقت کی برنده میشه؟

 

نوروز: اگه برنده شدیم جایزه رو تقسیم می کنیم.

 

صنوبر: پاشو برو تا ریخت و قیافه نحس ت رو نبینم.

 

نوروز: فکر می کنی قیافه خودت نحس نیست. تا موی سرت مثل دندونات نشه خونه شوهر نمی ری.

 

[با خنده]

 

صنوبر: برو گم شو ابله بی شعور.

 

نوروز: باشه خود تو نارحت نکن صنوی عزیز من.[با تمسخر] (نوروز می رود)

 

صنوبر: ای خدا قربونت برم تو همه چیز درست می کنی . آخه این چه بود که تو درست کردی ...

 

دیگه خون ما رو کثیف کرده شب وروز فقط حرف می زنه.

 

(بعد از لحظه ای صدایی از بیرون می آید. صدای نوروز است. صنوبر،صنو. وارد صحنه می شود.)

 

نوروز: صنوـ یه تخم مرغ خوب پیدا کردم که با اون پولدار می شیم.

 

صنوبر: خوب او نو نشو بده.

 

نوروز:باید حدس بزنی که اندازه اون تخم مرغ چقدره!                 

   

صنوبر:نمی تونم حدس بزنم.

 

نوروز:خیلی خوب حدس نمی خواربزنی.(انگشترراکه پشتش قایم کرده آشهارمی کند.بااین وضعیت صنوبر

                                                               12

 

حالش به هم می خوردوصحنه رابه حالت گیچ ومنگ دورمی زند.نوروزبسیارمتعجب شده که چراصنوبریک

 

دفعه حالش به هم خورده.)

صنوبر:اون انگشترروازکجاپیداکردی؟!

                                                          

نوروز:هیچی رفتم ببینم که مرغ هاتخم گذاشتندیانه دست انداختم یک دفعه این انگشتر اومدتودستم.

 

صنوبر:نوروزاون انگشترروبده به من.

 

نوروز:نمی تونم بدم.

  

صنوبر:چرانمی تونی بدی. 

 

نوروز:برای اینکه میخوام اونوبرای هدیه به آغامون بدم.

 

صنوبر:تواینکاررونمی کنی.

 

نوروز:چرا؟!

 

صنوبر:برای اینکه تومی خوای انشا ٍبنویسی درسته یانه؟

 

نوروز:بله درسته.

 

صنوبر:پس اونوبده به من.

 

نوروز:یه شرط!

 

صنوبر:چه شرطی؟

 

نوروز:قولت درست باشه.

 

صنوبر:مطمئن باش که دروغ بهت نمی گم!

 

نوروز:باشه قول دادی که دروغ نگی؟ 

 

صنوبر:دروغ نمی گم، مطمئن باش. 

 

نوروز:امروز کنار چشمه نباتی با کاظم پسر آسید محمد چی می گفتی؟

 

صنوبر:هیچی،اون اومده بود به باغشون آب بده، من رفته بودم آب برای تو بیارم.

 

نوروز: که آب برای من بیاری؟ (با تهدید)

 

صنوبر: بله همین. (با ترس )

 

نوروز: صنو این عیاض خان کیه؟

 

 

                                                                     13

صنوبر: ......

 

نوروز: صنوبر این که توی این چهار دیواری صبح تا شب یه لقمه نون می خوریم و هیچ کس هم نیست بگه

 

تو کی هستی؟ پدر و مادر تو کی اند؟ اصلا پدر و مادرتون کجا رفته اند. آخه مگه چقدر پنهان کاری؟ (گریه می کند) 

 

صنوبر: نوروز گریه نکن. تو می دونی من تو را با چه خون دلی بزرگ کردم؟
                                                                

 

نوروز: من می دونم. اما می خوام بدونم این آغا معلم کی که این قدر پا پیچ موضوع مرگ دختر باغبان؟

 

 

صنوبر: اون معلم نامزد نرگس خاتون. اگه خوب به موهاش نگاه کنی اونا کاملا سفید شدند. از داغ اون

 

نابودشده چند ساله که دیگه زن نگرفته.

 

نوروز: قضیه پدر و مادر من چی می شه؟

 

صنوبر: پدر ومادر تو؟

 

نوروز: بله.

 

صنوبر: اگه اون انگشتر رو به من بدی همه چیز رو برای تو تعریف می کنم.

 

نوروز: باشه. (انگشتر را پرتاب می کند طرف صنوبر )

 

 

صنوبر:اون موقع که تو کوچولو بودی، من وبابا ومامان تو یک کارگاه قالی بافی کار می کردیم.... یه روز

 

 

ظهر عیاض خان که کل کارگاه قالی بافی همه مناطق مال خودش بود . منو صدا کرد که صنوبر بیا دفتر من

 

 

ومنهم که ازش می ترسیدم نرگس خاتون که دختر باغبان بود با خود بردم و رفتیم به دفترش اون یک قابلمه

 

 

غذا به ما داد وگفت این غذا  ببرید برای بابا ومامان تون تا بخورند امروز ظهر کارگاه تعطیل نشه ... تا من

                                                                                                           

 

رفتم یه مقدار آب برای بابا ومامان بیاورم بعد اومدم دیدم بابا ومامان روی زمین دراز کشیدند وانگار هزار

 

 

سال خوابیدند ازنرگس خاتون سوال کردم که چی شد؟ اون گفت نمی دونم غذا برای خودشون کشیدند 

 

 

برای من هم کشیدند. دو قاشق خوردند بعد افتادند من به محض اینکه اونا رو دیدم  ترس ورم داشت و

 

 

                                                                  14

 غذانخوردم ... بعداز اون موقع دیگه فهمیدم که عیاض خان کار خودشو کرده. به دخترای جوون رحم نمی

 

 

کرد آخه بابا ومامان تنها کسی بودند که مقابل اون وای می ایستادند، وای نرگس خاتون  می دونست که

 

 

خرابکاری شده و داشت قضیه رو لو می داد. من که از ترس عیاض خان که مبادا اون لو بره یه روز با

 

 

نرگس خاتون کنار برکه چشمه نباتی رفتیم وبعد الکی با هم در گیر شدیم و به همدیگه فحش دادیم اون

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

خوابوندم زمین وانگشتر او نو در آوردم اون تنها انگشتری بود که نامزدش براش آورده بود. بعد هل ش

 

دادم تو برکه وفرار کردم.

 

 

نوروز:یعنی تو اونو کشتی؟!... آخ جون فردا تو مسابقه اول میشم. صنو یادت چقدر دل می خواست یه دامن

 

خوشگل داشته باشی.... بهت قول میدم که از برنده شدن حتماً برات بخرم.

 

 

صنوبر:تو این کار نمی کنی!

 

 

نوروز:چرا؟

 

 

صنوبر:برای اینکه زندگی هر دو تامون در خطره.

 

 

نوروز:ولی من اینکار رو می کنم، آغا معلمون گفته ما ایرانی هستیم و ایرانی یعنی شجاعت نترسیدن، حفظ ارزش ها در مقابل هم.

 

 

صنوبر:گفتم نه.(با هم درگیر می شوند و صنوبر او را به اتاق مجاور می برد بعد از چند لحظه او را محکم

 

روی صحنه هل میدهد)

 

 

حالامی خواهی انشا ٍ بنویسی.پاشو برو بنویس.( نوروز بلند می شود و قلم و کاغذ بر می دارد وشروع

 

به نوشتن می کند .)

 

 

فردا حتماً در مسابقه نفر اول میشم .( یک دفعه صنوبر از پشت سر او شال گردن خود را به گردن او

 

می اندازد و نوروز با نگاهی  خیره به او نگاه می کند.)

 

                                                                15

می خواهی  چکار کنی؟

 

 

صنوبر: می خوایم با همدیگه باز می کنیم عزیزم .

 

نوروز:بازی اینجوری که نمی شه صنوبر؟ هر روز تکرار بازی. هر روز تکرار، تکرار ...

 

 

صنوبر:چرا می شه .و شال را محکم می کشد و او را روی زمین می کشد تا خفه شود... بعد از چند لحظه

 

 

نوروز را صدا می زند ولی نوروز بلند نمی شود.[بافریاد] نوروز بلند شو مگه نمی خواستی از بشربت دفاع

                                                                  

کنی ؟ پس جون صنوبر بلند شو. ( به طرف تماشاگران می آید ) دیگه هیچ کس نمی تونه سرنخ مرگ دختر باغبان را پیدا کند.

                                                                                                                           ( با خنده )

 

 

                                      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال